شمس الدين حافظ

630

سفينه حافظ ( فارسى )

19 در مذهب ما كلام حق ناد عليست « 1 » * طاعت كه قبول حق فتد ياد عليست از جملهء آفرينش كون و مكان * مقصود خدا على و اولاد عليست 20 چون تيغ زند اجل سپرها هيچست * وين حشمت و مال و سيم و زرها هيچست « 2 » چندانكه به دو نيك جهان مىبينم * نيكست كه نيكست دگرها هيچست 21 تو بدرى و خورشيد ترا بنده شدست * تا بندهء تو شدست تا بنده شدست زان‌روى كه از شعاع نور رخ تو * خورشيد منير و ماه تا بنده شدست 22 نام بت من كه مه ز رويش خجلست * دو حرف ز نظم حافظ مرتجلست « 3 » اول ششم هجا و قلبش روشن * ليكن عجب آنكه آخرش خون دلست 23 دل سرّ حيات را كما هى دانست * در موت هم اسرار الهى دانست امروز كه با خودى ندانستى هيچ * فردا كه ز خود روى چه خواهى دانست 24 بازآى كه جانم به جمالت نگرانست * بازآى كه دل در غم هجرت بفغانست بازآى كه بىروى تو اى يار گرامى * سيلاب ز چشم من سرگشته روانست 25 پيوسته خيال دوست در پيش منست * گويى غم و درد دوست هم خويش منست گر تيغ جفا زند كه تركش نكنم * قربان شدنم به پيش او كيش منست 26 اندر ره عشق عقل كل مخمورست * حسن تو ز ادراك خرد بيرونست هر لحظه هزار فتنه انگيزد عشق * عقل تو بدين گر نرسد معذورست

--> ( 1 ) مراد از ناد على : ناد عليا مظهر العجائب تجده عونا لك فى النوائب - و كل هم و غم سينجلى بولايتك يا على يا على يا على مىباشد ( 2 ) گويند اين رباعى از افضل الدين كاشانى است . ( 3 ) شعر يا سخنى كه بىتأمل و بىفكر گفته شود و اين رباعى معما است به اين شرح كه اولش حرف ششم هجا به شكل مقلوب است يعنى اح كه قلب حاء است اما دومش يا آخرش خون دل است - خون به عربى دم و دل به عربى قلب است پس دم قلب يعنى دم مقلوب يعنى مد و از تركيب مد با « اح » احمد بدست ميايد .